بر تپهها بایستپریشان کن اینک هجوم فاصلهها را ای آمده ز عمقِ فراموشی
در من عقابِ منقلبی هست
هرگز ز خستگی نرانده سخن
هرگز نگفته آری
از من مخواه فرود آیم
بگذار
روی زردیِ بابک را
هرگز به یاد نیارند
در انزوا چه کسی خوابِ آفتاب دید
تا من به انتظار بمانم
کنار دریچه
و در خیال پاک کبوتر
سقوط کنم میان سیاهی
تنهایی عظیم نشسته برابرم
اینک
کجای جهان حرف میزنی
آیا همین آفتاب خستهی شَهرم
اجاق تو را گرم میکند ؟
و با هر اشارهی دستت
دریا میان رگم خواب میرود
ای مخملی که سرو
گلبوتههای حرفِ تو را سبز میکند
از پلهها بیا
میان نیزههای نور و سپیده
دریاوار
نگاه منقلب را
ویران میانهی دشت
دشتی که گونههای سوختهاش
چهرهی من است
که گیسوان به دستِ باد سپرده
دنیا میان چشم تو خفتهست
ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
من بی رَدا
بدون وحشتِ دشنه
شادمانه خواب میرفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانهی من است
آن خانهای
که در آن خواب میروم
و میمیرم
خسرو گلسرخی
|
جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۴:۱۲ ب.ظ | نوشته شده به دست
امیرعلی یاسمــی
| ( )
|
این استعماراین جامه سیاه معلق راچگونه پیوندیستبا سرزمین من ؟آن کس که سوگوار کرد خاک ماآیا شکستدر رفت و آمد حمل اینهمه تاراج ؟
این سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کرد
این سرزمین من چه بیدریغ بود
ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستادهام
با باری ز فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستادهام ؟
خسرو گلسرخی
|
جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۳:۲۱ ب.ظ | نوشته شده به دست
امیرعلی یاسمــی
| ( )
|
شب که میآید و میکوبد پشت ِ در رابه خودم میگویم :من همین فرداکاری خواهم کردکاری کارستانو به انبار کتان ِ فقر کبریتی خواهم زدتا همه نارفیقان ِ من و تو بگویند :" فلانی سایهش سنگینهپولش از پارو بالا میره ... "و در آن لحظه من مرد ِ پیروزی خواهم بودو همه مردم ، با فداکاری ِ یک بوتیمارکار و نان خود را در دریا میریزندتا که جشن شفق ِ سرخ ِ گستاخ مرابا زُلال خون ِ صادقشانبر فراز ِ شهر آذین بندندو به دور ِ نامم مشعلها بیفروزندو بگویند :" خسرو " از خود ِ ماستپیروزی او در بستِ بهروزی ِ ماستو در این هنگام استو در این هنگام استکه به مادر خواهم گفت :غیر از آن یخچال و مبل و ماشینچه نشستی دل ِ غافل ، مادرخوشبختی ، خوشحالی این استکه من و تومیان قلبِ پر مهر ِ مردم باشیمو به دنیا نوری دیگر بخشیمشب که میآید و میکوبدپشت در رابه خودم میگویممن همین فردابه شب سنگین و مزمنکه به روی پلک همسفرم خوابیدهستاز پشت خنجر خواهم زدو درون زخمشصدها بمب خواهم ریختتا اگر خواست بیازارد پلک ِ او رامنفجر گردد ، نابود شود
من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی میگریند
خواهم گفت :
- گریه کار ِ ابر است
من و تو با انگشتی چون شمشیر
من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد ِ بلند
عاقبت دیدید ما ، ما صاحب ِ خورشید شدیم
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسهی تو خواهم بود
کَز سر مهر به خورشید دهی
و منم شاد از این پیروزی
به " حمیده " روسری خواهم داد
تا که از باد ِ جدایی نَهَراسد
و نگوید چه هوای سردی است
حیف شد مویم کوتاه کردم
شب که میآید و می کوبد پشت ِ در را
به خودم میگویم
اگر از خواب شب ِ یلدا ما برخیزیم
اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان
خسرو گلسرخی
|
جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۳:۰ ب.ظ | نوشته شده به دست
امیرعلی یاسمــی
| ( )
|
در خیابان مردی میگریدپنجرههای دو چشمش بسته استدستها را بایدبه گرو بگذاردتا که یک پنجره را بگشاید
در خیابان مردی میگرید
همه روزان سپیدش جمعهست
او که از بیکاری
تیر سیمانی را میشمرد
در قدمهای ملولش قفسی میرقصد
با خودش میگوید :
کاش میشد همهی عقربک ساعتها
میایستاد
کاش تردید سلام تو نبود
دستهایم همه بیمار پریدنهایی از بغل دیوارست
کاش دستم دو کبوتر میبود
در خیابان مردی میگرید
خسرو گلسرخی