شعر ، برداشت‌هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود  ِ زندگی ست ؛ رویایی‌ست که در عالم بیداری می‌گذرد  
دنیا میان چشم تو خفته‌ست
دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۳:۵۳ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
بر تپه‌ها بایست
پریشان کن
اینک هجوم فاصله‌ها را
ای آمده ز عمقِ فراموشی

در من عقابِ منقلبی هست
هرگز ز خستگی نرانده سخن
هرگز نگفته آری
از من مخواه فرود آیم
بگذار
روی زردیِ بابک را
هرگز به یاد نیارند

در انزوا چه کسی خوابِ آفتاب دید
تا من به انتظار بمانم
کنار دریچه
و در خیال پاک کبوتر
سقوط کنم میان سیاهی

تنهایی عظیم نشسته برابرم
اینک
کجای جهان حرف می‌زنی
آیا همین آفتاب خسته‌ی شَهرم
اجاق تو را گرم می‌کند ؟
و با هر اشاره‌ی دستت
دریا میان رگم خواب می‌رود
ای مخملی که سرو
گلبوته‌های حرفِ تو را سبز می‌کند

از پله‌ها بیا
میان نیزه‌های نور و سپیده
دریاوار
نگاه منقلب را
ویران میانه‌ی دشت
دشتی که گونه‌های سوخته‌اش
چهره‌ی من است
که گیسوان به دستِ باد سپرده
دنیا میان چشم تو خفته‌ست

ابریشم سیاه دو چشمت
یاد آور شبی زمستانی است
من بی رَدا
بدون وحشتِ دشنه
شادمانه خواب می‌رفتم
ابریشم سیاه دو چشمت
خانه‌ی من است
آن خانه‌ای
که در آن خواب می‌روم
و می‌میرم

 


خسرو گلسرخی

موضوعات مرتبط: خسرو گلسرخی

من در کجای جهان ایستاده‌ام
جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۴:۱۲ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
این استعمار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندی‌ست
با سرزمین من ؟
آن کس که سوگوار کرد خاک ما
آیا شکست
در رفت و آمد حمل این‌همه تاراج ؟

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کرد
و باغ‌ها میان عطش سوخت
و از شانه‌ها طناب گذر کرد
این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستاده‌ام
با باری ز فریاد‌های خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده‌ام ؟

 


خسرو گلسرخی

موضوعات مرتبط: خسرو گلسرخی

من و تو
جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۳:۲۱ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
شب که می‌آید و می‌کوبد پشت ِ در را
به خودم می‌گویم :
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان
و به انبار کتان ِ فقر کبریتی خواهم زد
تا همه نارفیقان ِ من و تو بگویند :
" فلانی سایه‌ش سنگینه
پولش از پارو بالا میره ... "
و در آن لحظه من مرد ِ پیروزی خواهم بود
و همه مردم ،‌ با فداکاری ِ یک بوتیمار
کار و نان خود را در دریا می‌ریزند
تا که جشن شفق ِ سرخ ِ گستاخ مرا
با زُلال خون ِ صادقشان
بر فراز  ِ شهر آذین بندند
و به دور  ِ نامم مشعل‌ها بیفروزند
و بگویند :
" خسرو " از خود ِ ماست
پیروزی او در بستِ بهروزی ِ ماست
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت :
غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل ِ غافل ، مادر
خوشبختی ، خوشحالی این است
که من و تو
میان قلبِ پر مهر  ِ مردم باشیم
و به دنیا نوری دیگر بخشیم
شب که می‌آید و می‌کوبد
پشت در را
به خودم می‌گویم
من همین فردا
به شب سنگین و مزمن
که به روی پلک همسفرم خوابیده‌ست
از پشت خنجر خواهم زد
و درون زخمش
صدها بمب خواهم ریخت
تا اگر خواست بیازارد پلک ِ او را
منفجر گردد ، نابود شود

من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی می‌گریند
خواهم گفت :
- گریه کار  ِ ابر است
من و تو با انگشتی چون شمشیر
من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد ِ بلند
عاقبت دیدید ما ، ما صاحب ِ خورشید شدیم
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسه‌ی تو خواهم بود
کَز سر مهر به خورشید دهی
و منم شاد از این پیروزی
به " حمیده " روسری خواهم داد 
تا که از باد ِ جدایی نَهَراسد
و نگوید چه هوای سردی است
حیف شد مویم کوتاه کردم

شب که می‌آید و می کوبد پشت ِ در را
به خودم می‌گویم 
اگر از خواب شب ِ یلدا ما برخیزیم 
اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم 
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان

 

 

خسرو گلسرخی

موضوعات مرتبط: خسرو گلسرخی

در خیابان مردی می‌گرید
جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۳:۰ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
در خیابان مردی می‌گرید
پنجره‌های دو چشمش بسته است
دست‌ها را باید
به گرو بگذارد
تا که یک پنجره را بگشاید

در خیابان مردی می‌گرید
همه روزان سپیدش جمعه‌ست
او که از بیکاری
تیر سیمانی را می‌شمرد
در قدم‌های ملولش قفسی می‌رقصد
با خودش می‌گوید :
کاش می‌شد همه‌ی عقربک ساعت‌ها
می‌ایستاد

کاش تردید سلام تو نبود
دست‌هایم همه بیمار پریدن‌هایی از بغل دیوارست
کاش دستم دو کبوتر می‌بود

در خیابان مردی می‌گرید

 


خسرو گلسرخی

موضوعات مرتبط: خسرو گلسرخی

 
دیگر موارد
Telegram