از شرم منتظران به کجا بگریزم
هر شب
همه شب
در تمامی سردابههای جهان
زنی که نام مرا به تلاوت نشسته است
ای آبروی اندوه من
سقوط مرا اینک از ابرها ببین
چونان باژگونه بلوطی
که بر چشم پرندهای
هوشنگ چالنگی
|
شعر ، برداشتهایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود ِ زندگی ست ؛ رویاییست که در عالم بیداری میگذرد
|