تنها من ، و سر انگشتم در چشمهی یاد
و کبوترها لب آب
هم خندهی موج
هم تن زنبوری بر سبزهی مرگ
و شکوهی در پنجهی باد
من از تو پرم
ای روزنهی باغ همآهنگیِ کاج و من و ترس
هنگام من است
ای در به فراز
آی جاده به نيلوفر
خاموشپيام
سهراب سپهری
|
شعر ، برداشتهایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود ِ زندگی ست ؛ رویاییست که در عالم بیداری میگذرد
|