بهار جان میداد
گیسوانش مثل گندم
بلند و پر برکت
به نگاه گرسنه نان میداد
دامنش موج میزد و میریخت
پیرمردی نشسته در راهش
هی سر خویش را تکان میداد :
- باغت آباد
چشمهایش
راه میخانه را نشان میداد
و به دست من استکان میداد
عمران صلاحی
|
شعر ، برداشتهایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود ِ زندگی ست ؛ رویاییست که در عالم بیداری میگذرد
|