شعر ، برداشت‌هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود  ِ زندگی ست ؛ رویایی‌ست که در عالم بیداری می‌گذرد  
یک عمر گریه کردم
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۲۸ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد


شهریار

موضوعات مرتبط: شعر کهن، دیگر شاعران، شهریار

آن‌که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۲ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
آن‌که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید

 

سعدی

موضوعات مرتبط: شعر کهن، تک بیت

ملاقات تنی پیراهنم را داده جان امشب
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱:۵۸ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
ملاقات تنی پیراهنم را داده جان امشب
سزد کاین پیرهن را تا قیامت واژگون پوشم

 

طالب آملی

موضوعات مرتبط: شعر کهن، تک بیت

غم و درد او نصیب من دردخوار بادا
دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۳:۱ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
شب و روز مونس من غم آن نگار بادا
سر من بر آستان سر کوی یار بادا

دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد
به رخش تعلق من ، نه یکی ، هزار بادا

چو رضای او در آن‌ست که دردمند باشم
غم و درد او نصیب من دردخوار بادا

ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من
که بت من از رقیبان به منش گذار بادا

سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم
به میان لاغر او ، که درین کنار بادا

چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ
گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا

به من ، ای صبا ، نسیمی ز بهار دولت او
برسان ، که سال و ماهت همه نو بهار بادا

چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ ؟
که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا

لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را
دل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا

 


اوحدی

موضوعات مرتبط: شعر کهن

درد او کش در ته هر موی پیکان می‌رود
دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۳:۰ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
شد جهان زنده به بوی گل ، ولی من چون زیم
کز گلم بوی کسی می‌آید و جان می‌رود

ای که سامان جویی از من ، کی بود ثابت قدم ؟
مست بیچاره که پای او پریشان می‌رود

آنکه در پایش نزد خاری ، کجا داند که چیست ؟
درد او کش در ته هر موی پیکان می‌رود


امیرخسرو دهلوی

موضوعات مرتبط: شعر کهن

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۴:۳۲ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه‌ی لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه‌ی زنهار تو باشم

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

مردمان عاشق گفتار من ای قبله‌ی خوبان
چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

من چه شایسته‌ی آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

 


سعدی

موضوعات مرتبط: شعر کهن

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۵۴ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم

 

کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم

 

شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

 

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم

 

نماز کردم و از بی‌خودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم

 

نماز مست شریعت روا نمی‌دارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم

 

چنین که دست خیالت گرفت دامن من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم

 

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا
اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم

 

اگر خلاف تو بودست در دلم همه عمر
نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

 

بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم

 


سعدی

موضوعات مرتبط: شعر کهن

که من به پای تو در مُردن آرزومندم
چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۳:۲۹ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خون‌خوار خویش نپسندم

 

اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم

 

به خاک پای تو سوگند و جان زنده‌دلان
که من به پای تو در مُردن آرزومندم

 

 

سعدی

موضوعات مرتبط: شعر کهن

 
دیگر موارد
Telegram