به خودم میگویم :
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان
و به انبار کتان ِ فقر کبریتی خواهم زد
تا همه نارفیقان ِ من و تو بگویند :
" فلانی سایهش سنگینه
پولش از پارو بالا میره ... "
و در آن لحظه من مرد ِ پیروزی خواهم بود
و همه مردم ، با فداکاری ِ یک بوتیمار
کار و نان خود را در دریا میریزند
تا که جشن شفق ِ سرخ ِ گستاخ مرا
با زُلال خون ِ صادقشان
بر فراز ِ شهر آذین بندند
و به دور ِ نامم مشعلها بیفروزند
و بگویند :
" خسرو " از خود ِ ماست
پیروزی او در بستِ بهروزی ِ ماست
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت :
غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل ِ غافل ، مادر
خوشبختی ، خوشحالی این است
که من و تو
میان قلبِ پر مهر ِ مردم باشیم
و به دنیا نوری دیگر بخشیم
شب که میآید و میکوبد
پشت در را
به خودم میگویم
من همین فردا
به شب سنگین و مزمن
که به روی پلک همسفرم خوابیدهست
از پشت خنجر خواهم زد
و درون زخمش
صدها بمب خواهم ریخت
تا اگر خواست بیازارد پلک ِ او را
منفجر گردد ، نابود شود
من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی میگریند
خواهم گفت :
- گریه کار ِ ابر است
من و تو با انگشتی چون شمشیر
من و تو با حرفی چون باروت
به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد ِ بلند
عاقبت دیدید ما ، ما صاحب ِ خورشید شدیم
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسهی تو خواهم بود
کَز سر مهر به خورشید دهی
و منم شاد از این پیروزی
به " حمیده " روسری خواهم داد
تا که از باد ِ جدایی نَهَراسد
و نگوید چه هوای سردی است
حیف شد مویم کوتاه کردم
شب که میآید و می کوبد پشت ِ در را
به خودم میگویم
اگر از خواب شب ِ یلدا ما برخیزیم
اگر از خواب بلند یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان
خسرو گلسرخی
