شعر ، برداشت‌هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود  ِ زندگی ست ؛ رویایی‌ست که در عالم بیداری می‌گذرد  
وقتی که من بچه بودم
سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۲:۲ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادبادک
می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک
تا نارنج‌زاران خورشید
آه ، آن فاصله‌های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم
خوبی زنی بود که بوی سیگار می‌داد
و اشک‌های درشتش 
از پشت آن عینک ذره‌بینی
با صوت قرآن می‌آمیخت .
وقتی که من بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک ، شب‌ها
در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می‌خواند .
وقتی که من بچه بودم
لذت خطی بود
از سنگ
تا زوزه آن سگ پیر و رنجور
آه ، آن دست‌های ستمکار معصوم .
وقتی که من بچه بودم
می‌شد ببینی آن قمری ناتوان را 
که بالش ، زین سوی قیچی
با باد می‌رفت –
می‌شد
آری می‌شد ببینی
و با غروری به بی‌رحمی بی‌ریایی
تنها بخندی .
وقتی که من بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .
وقتی که من بچه بودم
زور خدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم
بر پنجره‌های لبخند
اهلی‌ترین سارهای سرور آشیان داشتند
آه ، آن روزها گربه‌های تفکر
چندین فراوان نبودند .
وقتی که من بچه بودم
مردم نبودند .
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود

 


اسماعیل خویی

موضوعات مرتبط: دیگر شاعران

 
دیگر موارد
Telegram