متمایل به مرگ میدارد
این سالها
شبیه یک کیسهی پر از استخوان شدهام
نشسته بر صندلی میز صبحانه
نشسته توی ایستگاه
توی کافه
پشت میز کار
تو را اگرچه به باز آمدن نشانی نیست
من نیز شباهتی به فراموشی ندارم
فراموشی
آه فراموشی
چه کسی می داند
که دو چشم خیس و درشت است
با گونههایی سنگواره
با گیسوانی خفته چون خواب نیمروزی گربهای سیاه
هر تکه از من استخوانی خواهد شد در دهان سگی گرسنه
که به جانب کوچهای تاریک محو میشود
چون مادیانی که در سنگلاخ کوههای کُردستان
بار مهمات دارد و پایش میلغزد
من هم هزار تکهی بی ورثهام
با دهانی انباشته از نام کوچک تو
ایستاده بر سینهی لغزان مرگ
که تو را اگر چه به باز آمدن
نشانی نیست
من نیز شباهتی به فراموشی ندارم
عباس فرجی
