شعر ، برداشت‌هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود  ِ زندگی ست ؛ رویایی‌ست که در عالم بیداری می‌گذرد  
ما باید سیاره ی دیگری را انتخاب می‌کردیم
جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۲:۲۵ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
شعری متولد نخواهد شد

از این خودکار سیاه

از این کاغذ سفید

من پوک شده‌ام

و جریان خون به مغزم نمی‌رسد

مادر خوبم

این کرم‌های سفید روی سرت از کجا آمدند ؟

پدرم

موهای درون گوشت بلندتر شده

و تو زشت تر شده‌ای

آنقدر که موریانه‌ها چشم‌هاشان ر ا کور خواهند کرد

هنگامی که به تو نزدیک می‌شوند

چند صد سال است گونه‌هایت را نبوسیده است زنی

چند صد سال است آغوشی نچشیده شانه‌هایت

دلم برای هوس‌های نامشروعت می‌سوزد

زندگی روی زمین سخت تر از آن است که فکرش را می‌کردیم

ما باید سیاره ی دیگری را انتخاب می‌کردیم

جایی در جنوب اورانوس


پدر

دستانم را بگیر

دستانت خرفت و پیر شده‌اند

من در معادن پنجشیر کار نکرده‌ام

تا در خیابان بیهوش شوم

سنگ‌ها را از کوهای اطراف جمع نکرده‌ام

تا دامنه نیاورده‌ام

تا قلعه‌ای بسازم

چهارده زن بگیرم از چهارده نژاد

و از آن‌ها چهارده توله به دنیا بیاورم

که به چهارده لهجه حرف بزنند

پدر

دستان سردم را بگیر

بیا از این خیابان بگذریم

خانه ی ما آنطرف است

محله کولی‌ها

محله افغانی‌ها

من پوک شده‌ام

و جریان خون به مغزم نمی‌رسد


معشوق من

با سینه‌های کوچک كودكانه‌ات

با دست‌های کوچکت

با پاهای کوچک

آه معشوق من

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم

اما وقتی لب‌هایت را می‌بوسم

آشوب می‌شود دلم

دهانت بو می‌دهد

دندان هایت زرد شده ، زرد

مایع سفیدی از معده به طرف حلقم بالا می‌آید

و به زودی لباس‌هایت را کثیف خواهد کرد

لباس‌های مرا نیز کثیف خواهد کرد

اما دندان‌های تو سفید خواهد شد

برهنه شوی حتی

من به پیچ موهای کسی می‌اندیشم

که دیشب در خیابان راهنمایی دیدم

به گردن لاغر هوسبازش

ران‌های بی‌شرم جوانش

و این مرا  مست تر خواهد کرد

تا اندام عریان تو

زندگی روی زمین سخت تر از آن است که فکرش را می‌کردیم

ما باید سیاره ی دیگری را انتخاب می‌کردیم

جایی در جنوب اورانوس


خوش به حال آن‌ها که قبل از ما بوده‌اند

خوش به حال مادر بزرگ که مُرده است

خوش به حال پدر که به زودی خواهد مُرد

و جسدش خواهد پوسید

اما دیرتر

چرا که موریانه ها از خوردنش اکراه دارند

چرا که موهای درون گوشش بلندتر شده

و او زشت تر شده است

من پوک شده‌ام

و جریان خون به مغزم نمی‌رسد


پدر

دستان سردم را بگیر

من از این ماشین‌ها می‌ترسم

و از این آدم‌ها می‌ترسم

آن‌ها دروغ می‌گویند

و دهانشان بوی خون می‌دهد

و مست می‌شوند

و می‌کُشند

و به پسرک همسایه تجاوز می‌کنند

و خدا آن‌ها را دوست ندارد

آه پدر ِ پیر ِ من

دستان سردم را بگیر

بیا از این خیابان بگذریم

 

 

 

 


الیاس علوی

 
دیگر موارد
Telegram