بیاید و دل ماده پلنگ را ببرد
به خاطرش سر تیمور لنگ را ببُرد
شبانه دختر شاه فرنگ را ببرد
قرار بود که از چنگ شب رها بشود
به آفتاب قسم داد ، گرگ و میش نرفت
قرار بود که این بار قهرمان باشد
قرار بود … ولی باز خوب پیش نرفت
همیشه شکل خودش بود : ساده و بَدَوی
همیشه ربط زیادی به من نداشته بود
همیشه فکر دویدن ، همیشه فکر سفر
شبیه چلچله ای که وطن نداشته بود
تمام شب از تکرار قصه ها پر بود
تمام روز به تعقیب خواب ها میرفت
همیشه سایهی یک جنگجوی تنها بود
به جنگ لشگری از آسیاب ها میرفت
دوباره جنگ نکرده شکست خورد ، ولی
در آرزوی نبردی دوباره بود دلم
هزار مرتبه آتش گرفت و دور افتاد
شبیه پیرهنی پاره پاره بود دلم
همیشه حسرت قدری عزیز بودن داشت
که چاه کن شد و تعبیر خواب یادش رفت
دل شکسته ی من بندباز پیری بود
که راه رفتن روی طناب یادش رفت
تهوعی ابدی بود در نفس زدنش
همیشه از طاعونی جدید واهمه داشت
تمام مدت بیگانه بود ، مسخ نشد
تمام زندگیاش وحشت محاکمه داشت
همیشه دلهره ی دیگران به او میگفت
به فکر تیغ نیفتد ، دوباره سم نخورد
چگونه امکان دارد که زندگی بکنی
و حالت اصلا از زندگی به هم نخورد
حامد ابراهیم پور
