شعر ، برداشت‌هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود  ِ زندگی ست ؛ رویایی‌ست که در عالم بیداری می‌گذرد  
این شعر  به راحتی تمام نمی ‏شود   
دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۳۴ ق.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
من ترسیده بودم

پدر دندان‌هایش ریخته بود

و بیسکویت می‏ خورد

تو جین آستین می‏ خواندی

حلقه‏ ی ازدواجت را

در لیوان چای هم می ‏زدی

من رانندگی می ‏کردم

من ترسیده بودم


حوالی همین سطرها

لاستیک ترکید

چشم راستش را پیدا نکردیم

وقتی قرار است دفنت کنند

چه فرق می‏ کند

چند تا دست داشته باشی


پدر گفت :

تلقین را من می‏ خوانم

عینکش را زد

انجیل لوقا را چشم‏ بسته خواند

ما همه در صف ایستاده بودیم

و به شما تسلیت می‏ گفتیم

بعضی‏ هامان گونه‏ هایت را می‏ بوسیدیم


من گم شده بودم

ناخدا را خرس خورده بود

تو شعر می ‏خواندی

با چاقوی شکار موهایم را کوتاه می‏ کردی

من گفتم :

این کشتی غرق شده است

و دیگر هیچ کس

جنازه‏ ی ما را پیدا نمی‏ کند

پدر بیست‌وهشت سال تازه شده بود

دندان‌هایش را گذاشته بود

از پُشت پاهای تو را دید می ‏زد

تو سینه‏ هایت را

در دهان من گذاشته بودی

من گردنم درد می ‏گرفت

من ترسیده بودم


چهار سطر آن طرف‏تر

مغازه‏ ی بین راهی را زدیم

سرت فحش می ‏شد توی دیوار

گفتم : آرام باش

ما بیش‌تر ِ گاوصندوق ‏های دنیا را گشته‏ ایم

فرزند کوچک ما نمی‌تواند این‏جا باشد

تا دواگلی‏ ها را سر کشیدیم

آژیر پلیس‏ ها رسیده بود

پدر فریاد زد :

گوش می‏ دهید ؟

این آهنگ را من

بیست‌وهشت سال پیش

برای بیتل‏ ها نوشتم

پدر روبان سیاهی

در چشم‌های من می ‏چرخاند

تو بیسکویت می‏ خوردی

من می ‏دویدم

من ترسیده بودم


زن دیوانه ‏ای می‏ گریست

و مرا

به نام کوچک پدرم صدا می ‏زد

تو ترسیده بودی

بچه گریه می ‏کرد

دستم را در دهانش گذاشتم

دست خودم نبود

تو جیغ می‏ زدی

من انگشت‏ هایت را

به سنگ قبر بسته بودم

همه در صف ایستاده بودیم

و به شوهرت تسلیت می‏ گفتیم

پدر گفت :

چمدانت را ببند

بعد از مُردن

به بهشت می‏ روی

سرم ناقوس می‏ زد

دنده‏ هایم ریخته بود

گردنم تیر می ‏کشید

دودش را فوت می کرد توی صورتم

یکشنبه بود

اعتراف نکرده بودم

پیرزنی قرآن می‏ خواند

پدر گفت :

این آهنگ را ...

و مرا

از پشت بام دانشگاه هل داد پایین

تو گریه می‏ کردی

بچه گریه نمی‏ کرد

من گم شده بودم

من ترسیده بودم


تانک‏ ها

از روی‏مان رد شدند

عنکبوتی چشم‌های آلنده را خورده بود

و من تکیلای دومم را

بدون لیمو خورده بودم

گارسون مکزیکی

از زیر میز پاهایم را قلقلک می‏ داد

و سیگارش را

روی چشم‌هایم می‏ تکاند

تو پشت تریبون

سنگر گرفته بودی

پدر فریاد می ‏کشید :

بیست‌وهشت ‌تا فشنگ بیش‌تر نداریم

و من بیست‌وهشت‌ بار

شناسنامه‏ ام را

روی شلوارش عق زدم


توی رینگ

گاو خشمگین

نفس‏ های آخرش را سر می‏ کشید

ما هیچ‌کدام

تیر خلاصی زدن بلد نبودیم

و یک زن

که موهای شرابی‌اش شلاق خورده بود

در میدان فلسطین می‏ دوید

و چقدر در باجه‌ی تلفن

تو را بوسیدن خوب است

و چقدر در باتلاق‏ های بولیوی

گلوله و سیگار برگ می‏ چسبد

و مَردم

نمازشان را که خواندند

ما را بلند کردند

بیندازند توی حوض سلطان

و من هنوز زنده بودم

و جای چاقو

روی گردنم درد می‏ کرد

پدر نصف شیشه را بالا آورده بود .

توی گوش راستم

الله اکبر می‏ گفت

توی گوش چپم

از کیانوری

که یک شب او را

در رخت‏خواب مادرم کشته بود

روی دیوارهای سردخانه نوشته بود :

ارتش سرخ

سپیدتر از ارتش سبز است

من این را پیش از ناهار

به تو و تروتسکی گفته بودم

و روی دیوارهای خانه نوشته بود :

ارتش سبز

سپیدتر از ارتش سرخ است

من این را بعد از ناهار

به تو و تروتسکی گفته بودم

و گارسون مکزیکی

از زیر میز

پاهای هر سه‏ مان را می‏ مالید

و شب نشده

از هلیکوپتر انداختندمان پایین ...

من هنوز جان داشتم

تو پشت فرمان خوابت بُرده بود

پدر

با مرد همسایه تریاک می‏ کشید

من ترسیده بودم


بیست‌وهشت سطر پیش

قرار گذاشته بودیم

در وسط امیرآباد هم‏دیگر را ببوسیم

من آهنگ آخر بیتل‏ ها را نوشته بودم

پدر سرطان داشت

تو با کارد آشپزخانه

موهایش را زده بودی

و مرد همسایه

با کارد شکاری مرا زده بود

قرار بود گواهینامه‏ ام را بگیرم

آخر هفته پرواز کنیم ژوهانسبورگ

تو بمب‏ ها را زیر سینه‏ بندت بسته بودی

بنا بود

بعد از هر بوسه

یکی از بازارهای عراق دود شود

برود توی چشم‏ مان

چشم‏ هایت را سرمه کشیده بودی

خلخال‏ ها زیر مانتویت صدا می‏ کردند

توی ِ دجله که می ‏پریدی

موهایت مثل سفره‌ماهی

پهن می ‏شد روی سینه ‏ات

و ران‏ هایت در شلوار جین آبی

ستون‏ های مداین می‏ شد

توی ِ آفتاب چشم را می‏ زد

یحیی تو را می ‏دید

توی آب خودش را می ‏زد

تو روی صندلی نشسته بودی

همسایه تو را می‏ زد

کوچه‏ های تهران دود شده بود

توی چشم‏ های سبز تو

روی پیاده‌رو

پاهایت لیز می ‏خورد

پیرمردی بالای سرت ساز می‏ زد

و به ژوهانسبورگ فکر می‏ کردی

و به باجه‏ ی تلفن فکر می‏ کردی

و به مارتین هایدگر فکر می ‏کردی

و پاهایت مثل ماهی

توی خون دست و پا می‏ زد

پدر می ‏گریست

و تمام ماهیگیران نیل می ‏گریستند

مردم دنیا توی صف ایستاده بودند

و به هم‏دیگر تسلیت می‏ گفتند ...

ناخدا را خرس خورده است

اما روزی ما را پیدا می‏ کنند

این را پیش از سقوط هلیکوپتر

توی گوشم گفتی


مریلین مونرو

راحت تمام شد

تو

راحت تمام کردی

اما این شعر

به راحتی تمام نمی ‏شود

 

 

 

 


حامد ابراهیم پور

 
دیگر موارد
Telegram