پدر دندانهایش ریخته بود
و بیسکویت می خورد
تو جین آستین می خواندی
حلقه ی ازدواجت را
در لیوان چای هم می زدی
من رانندگی می کردم
من ترسیده بودم
حوالی همین سطرها
لاستیک ترکید
چشم راستش را پیدا نکردیم
وقتی قرار است دفنت کنند
چه فرق می کند
چند تا دست داشته باشی
پدر گفت :
تلقین را من می خوانم
عینکش را زد
انجیل لوقا را چشم بسته خواند
ما همه در صف ایستاده بودیم
و به شما تسلیت می گفتیم
بعضی هامان گونه هایت را می بوسیدیم
من گم شده بودم
ناخدا را خرس خورده بود
تو شعر می خواندی
با چاقوی شکار موهایم را کوتاه می کردی
من گفتم :
این کشتی غرق شده است
و دیگر هیچ کس
جنازه ی ما را پیدا نمی کند
پدر بیستوهشت سال تازه شده بود
دندانهایش را گذاشته بود
از پُشت پاهای تو را دید می زد
تو سینه هایت را
در دهان من گذاشته بودی
من گردنم درد می گرفت
من ترسیده بودم
چهار سطر آن طرفتر
مغازه ی بین راهی را زدیم
سرت فحش می شد توی دیوار
گفتم : آرام باش
ما بیشتر ِ گاوصندوق های دنیا را گشته ایم
فرزند کوچک ما نمیتواند اینجا باشد
تا دواگلی ها را سر کشیدیم
آژیر پلیس ها رسیده بود
پدر فریاد زد :
گوش می دهید ؟
این آهنگ را من
بیستوهشت سال پیش
برای بیتل ها نوشتم
پدر روبان سیاهی
در چشمهای من می چرخاند
تو بیسکویت می خوردی
من می دویدم
من ترسیده بودم
زن دیوانه ای می گریست
و مرا
به نام کوچک پدرم صدا می زد
تو ترسیده بودی
بچه گریه می کرد
دستم را در دهانش گذاشتم
دست خودم نبود
تو جیغ می زدی
من انگشت هایت را
به سنگ قبر بسته بودم
همه در صف ایستاده بودیم
و به شوهرت تسلیت می گفتیم
پدر گفت :
چمدانت را ببند
بعد از مُردن
به بهشت می روی
سرم ناقوس می زد
دنده هایم ریخته بود
گردنم تیر می کشید
دودش را فوت می کرد توی صورتم
یکشنبه بود
اعتراف نکرده بودم
پیرزنی قرآن می خواند
پدر گفت :
این آهنگ را ...
و مرا
از پشت بام دانشگاه هل داد پایین
تو گریه می کردی
بچه گریه نمی کرد
من گم شده بودم
من ترسیده بودم
تانک ها
از رویمان رد شدند
عنکبوتی چشمهای آلنده را خورده بود
و من تکیلای دومم را
بدون لیمو خورده بودم
گارسون مکزیکی
از زیر میز پاهایم را قلقلک می داد
و سیگارش را
روی چشمهایم می تکاند
تو پشت تریبون
سنگر گرفته بودی
پدر فریاد می کشید :
بیستوهشت تا فشنگ بیشتر نداریم
و من بیستوهشت بار
شناسنامه ام را
روی شلوارش عق زدم
توی رینگ
گاو خشمگین
نفس های آخرش را سر می کشید
ما هیچکدام
تیر خلاصی زدن بلد نبودیم
و یک زن
که موهای شرابیاش شلاق خورده بود
در میدان فلسطین می دوید
و چقدر در باجهی تلفن
تو را بوسیدن خوب است
و چقدر در باتلاق های بولیوی
گلوله و سیگار برگ می چسبد
و مَردم
نمازشان را که خواندند
ما را بلند کردند
بیندازند توی حوض سلطان
و من هنوز زنده بودم
و جای چاقو
روی گردنم درد می کرد
پدر نصف شیشه را بالا آورده بود .
توی گوش راستم
الله اکبر می گفت
توی گوش چپم
از کیانوری
که یک شب او را
در رختخواب مادرم کشته بود
روی دیوارهای سردخانه نوشته بود :
ارتش سرخ
سپیدتر از ارتش سبز است
من این را پیش از ناهار
به تو و تروتسکی گفته بودم
و روی دیوارهای خانه نوشته بود :
ارتش سبز
سپیدتر از ارتش سرخ است
من این را بعد از ناهار
به تو و تروتسکی گفته بودم
و گارسون مکزیکی
از زیر میز
پاهای هر سه مان را می مالید
و شب نشده
از هلیکوپتر انداختندمان پایین ...
من هنوز جان داشتم
تو پشت فرمان خوابت بُرده بود
پدر
با مرد همسایه تریاک می کشید
من ترسیده بودم
بیستوهشت سطر پیش
قرار گذاشته بودیم
در وسط امیرآباد همدیگر را ببوسیم
من آهنگ آخر بیتل ها را نوشته بودم
پدر سرطان داشت
تو با کارد آشپزخانه
موهایش را زده بودی
و مرد همسایه
با کارد شکاری مرا زده بود
قرار بود گواهینامه ام را بگیرم
آخر هفته پرواز کنیم ژوهانسبورگ
تو بمب ها را زیر سینه بندت بسته بودی
بنا بود
بعد از هر بوسه
یکی از بازارهای عراق دود شود
برود توی چشم مان
چشم هایت را سرمه کشیده بودی
خلخال ها زیر مانتویت صدا می کردند
توی ِ دجله که می پریدی
موهایت مثل سفرهماهی
پهن می شد روی سینه ات
و ران هایت در شلوار جین آبی
ستون های مداین می شد
توی ِ آفتاب چشم را می زد
یحیی تو را می دید
توی آب خودش را می زد
تو روی صندلی نشسته بودی
همسایه تو را می زد
کوچه های تهران دود شده بود
توی چشم های سبز تو
روی پیادهرو
پاهایت لیز می خورد
پیرمردی بالای سرت ساز می زد
و به ژوهانسبورگ فکر می کردی
و به باجه ی تلفن فکر می کردی
و به مارتین هایدگر فکر می کردی
و پاهایت مثل ماهی
توی خون دست و پا می زد
پدر می گریست
و تمام ماهیگیران نیل می گریستند
مردم دنیا توی صف ایستاده بودند
و به همدیگر تسلیت می گفتند ...
ناخدا را خرس خورده است
اما روزی ما را پیدا می کنند
این را پیش از سقوط هلیکوپتر
توی گوشم گفتی
مریلین مونرو
راحت تمام شد
تو
راحت تمام کردی
اما این شعر
به راحتی تمام نمی شود
حامد ابراهیم پور
