شعر ، برداشت‌هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود  ِ زندگی ست ؛ رویایی‌ست که در عالم بیداری می‌گذرد  
مومیایی
پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۴:۰ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
چشم می‌مالم هنوز

گویی از خواب قرون برخاستم

زندگی گم کرده دنیای قدیم

نیست یک خشتی که عهدی نو کنم

خواب و بیداری چه کابوسی عبوس

آشنایان رفته‌اند

داغ یک دنیا عزیز

وای وحشت می‌کنم


مومیایی زنده بود

چشم‌هایی گود رفته

بر تنش احساس گور

شاید از اهرام مصر

شکل یک فرعون و بخت النصر یا یک همچو چیز

با شنل پوسیده ی خود ارث اعصار و قرون

سرد و سنگین می‌رود

در میان چهره‌های مشمئز

گیج و گول و آج و واج

راه خود گم می‌کند


راه خود را بیخودی کج می‌کنم

می‌دوم در کوچه‌ها پس کوچه‌ها

شاید آنجاها که منزل داشتم

ها همانجاهاست کز من چیزها جا مانده است

کو ؟ کجاست ؟

گیج گیجی می‌خورم راهم دهید

آرزوها عشق ها گم كرده‌ام

می‌روم دنبال آن گمگشته‌ها

سایه‌ها از دور و بر در می‌روند

یادگارانی که شاید می‌شناسندم ز دور

آدمک‌هایی که تند و فرز غایب می‌شوند

جای پاشان از در و دیوار بالا می‌رود

سر صداها بیخ گوشی پچ پچ و گیج و گنگ

بی صفت‌ها گور خود گم می‌کنند

شاید آنها هم خجالت می‌کشند

سر بزیر افکنده‌ام

از مروت دور نیست

شاید آن‌ها هم چو من از گور بیرون آمدند 

باید از محشر گذشت

این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است


ارث بابا کوره قسمت کرده‌اند

آب و رنگ من یکی برداشته

چشم و ابرویم به دست دیگری است

آن یکی پهلو قلمبیده ، چه خوب

شاید او هم کلیه های من ؟ صحیح

ساز و چنگم در کجا افتاده‌اند ؟

این یکی ناچار می‌ماند زمین

کنده سنگین ، که زورش می‌رسد

این که رد شد آن رفیق من نبود ؟

از قد و بالا که دیدم عین اوست

پس چطور ؟

او مرا دید و به این سردی گذشت؟

ها ، بگو

این یکی هم مال او کش رفته است


باز کوه بی زبان ور می‌زند

با که می‌گوید سخن ؟ با من که نیست

گنگ مجنون لال بازی در نیار

من دگر گوشم بدهکار تو نیست

باز هالو را مترجم لازم است

من که شاعر نیستم

گو بگوید هر که می‌فهمد زبان راز را


دختره با برق چشمان سیاه

یکه خوردم راستی

عین آن یاروی هفده قرن پیش

آنکه در تابوت قیصرها غنود

ها ، صدایش در نیار این هم بله

سرمه دان آن یکی دزدیده است

عذر می‌خواهم پری

من نمی‌گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمان‌ها نیز تنگی می‌کنند

روی جنگل‌ها نمی‌آیم فرود

شاخ زلفی گو مباش

آب دریا ها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت می‌دوند

جوی ِ باریک ِ عزیزم راه خود گیر و برو


هر دم اندازد به کول ابلهی

کهنه انبانی پر از بازیچه دارد این فلک

با ابله زیر بار

خنده می‌گیرد مرا

عین آنهایی که وقتی بار دوش بنده بود

حاصل آن پشت ریش و ناگهان خر غلط گور

خنده‌ام گیرد بگو یا گریه‌ام زین سر نوشت


داده های خود یکایک پس گرفت

عادتم داد و خمارم کرد و تریاكم نداد

لوله ها را باز کرده جمع و جور

می‌زند زیر بغل

باز آوردی که چه ؟

پس نمی‌گیرم برو

ناز زن‌هایی که می‌گفتند دنیا مرد نیست


قهوه خانه سوت و کور

زانوی سکو گرفته در بغل

در خمار مزمن خود چرتکی

پنجره خمیازه کش

در خمار یک غزل یک پنجه ساز

چشم کاشی های ابلق خوابناک :

از شکاف در به هر جان کندنی است

باز چشمک می‌زند

یک درخت بید مجنون سر بزیر

زل زده در جوی آب اندیشه ناک


آشنای من نهان در بیخ و کنج سایه‌ها

باز می‌خواند مرا

یک صدای التماس آمیز گاهی خشمگین

من چه می‌خواهی بگویم ؟ یک نگاه

یک نگاه دردمند

آرزوی زنده کن من مُرده‌ام

در تقلای فرار و کنجکاو

هر کجا سر می‌کنم زندان و قفل

هی زمین در زیر پا و آسمان بالای سر

این عقاب خشمناک سر نوشت

در سکوت نیم شب گاهی سحر

یک پل اسرار رنگ آمیز و محو

بر فراز کوه‌های سرد و سنگین بسته‌اند

ماه از آنجا می‌رود

راه زیبای جهان آرزو

آه آه

صخره های تیز وحشی بسته راه

این شنل پوسیده خواهد گیر کرد

بال پر می سازم از این پاره‌ها

یک شب مهتاب از این تنگنای

بر فراز کوه‌ها پر می‌زنم

می‌گذارم می‌روم

ناله ی خود می‌برم

دردسر کم می‌کنم


مهلت زندانین برزخ است

باز هم آزادی صد سال عمر

منعکس شد در جهان و سد اسکندر شکست

میله ها از هم درید و سیل باغ وحش ریخت

امتحان آخری خود آیت وقتی عظیم

عمر دنیا هم به پایان می‌رسد

جن برون فرمود از درگاه دولت انس را

دست در دست نفاق

پای ایمان در دل کفر و نفاق آید میان

جنگ‌های پرده پوشی منفجر خواهد شدن

می‌رسند افرشتگان

آشیان در مغز انسان می‌کنند

تیغ کین خار ندامت می‌شود

خشم وجدان التهاب دوزخ افروزد بجان

اتصال سیم برقش با عذاب جاودان

زنگ محشر می‌شکافد نعره‌ها و ناله‌ها

پرده پایان فرود

یک سکوت هولناک و یک تکان

کفه ها بالا و پایین می‌روند

سرنوشتی مهر و موم

باز می‌گردم به گور

می‌شکافم وحشت غاری عظیم

شانه‌هایم در فشار تنگنا و تیرگی است

یک ستاره کوره سوسو می‌زند آن بیخ ها

روزن عشق و امید

چشم‌هایی خیره می‌پاید مرا

غرش تمساح می‌آید به گوش

کبر فرعونی و سحر سامری است

دست موسی و محمد با من است

می‌رویم ، وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتی است

صبح چندان دور نیست

 

 

 

 

 

 

شهریار

در سال 1333 استاد شهريار بعد از سی و پنج سال و در سن چهل و هشت سالگی پس از بازگشت به تبریز این شعر را سرود

 
دیگر موارد
Telegram