بیرون کشید از لجن
صبحدم خورشید
و رو به افقی کرد که در تاریکی فرو رفته بود
یک هزار و یک ، یک هزار و دو ، یک هزار و سه
آدمها را نمی شود شمرد
آدمها بی شماره میمیرند ؛ درهم
بی اسم ، بی نشانه
بد ، خوب
آدم ها فقط آدم اند که می میرند
از ما ، از آنها
و آن همه بدن
کشتزاری ست وسیع
که داستانهایش را در خود دفن کرده است
و با اولین اشعه ی خورشید
دستی که تکان میخورد
استخوان آرنج سربازی ست
که پاره تکه ی دامن سفید کودکی را
بر افراشته است در هوا
مرگ صلح است وقتی جهان به پایان خودش میرسد
هنگامه هویدا
