شعر ، برداشت‌هایی از زندگی نیست ، بلکه یکسره خود  ِ زندگی ست ؛ رویایی‌ست که در عالم بیداری می‌گذرد  
مرگ صلح است وقتی جهان به پایان خودش می‌رسد
چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۶:۴۵ ب.ظ | نوشته ‌شده به دست امیرعلی یاسمــی | ( )
به زحمت تنش را از خاک بیرون کشید

بیرون کشید از لجن

صبحدم خورشید

و رو به افقی کرد که در تاریکی فرو رفته بود

یک هزار و یک ، یک هزار و دو ، یک هزار و سه

آدم‌ها را نمی شود شمرد

آدم‌ها بی شماره می‌میرند ؛ درهم

بی اسم ، بی نشانه

بد ، خوب

آدم ها فقط آدم اند که می میرند

از ما ، از آن‌ها

و آن همه بدن

کشتزاری ست وسیع

که داستان‌هایش را در خود دفن کرده است

و با اولین اشعه ی خورشید

دستی که تکان می‌خورد

استخوان آرنج سربازی ست

که پاره تکه ی دامن سفید کودکی را

بر افراشته است در هوا

مرگ صلح است وقتی جهان به پایان خودش می‌رسد

 

 

 

 

 

هنگامه هویدا

 
دیگر موارد
Telegram